ساعت از 2 نیمه شب گذشته است. بیخوابم امشب. بی دلیلی آشکار. شهریور در انتظار سپیده دم پنجمین روز خود است. هوا حالا خنک است. سرشب ها کمی گرمتر و ظهرها هم نه خیلی سوزان اما گرم. هوا سوزانندگی اش را دارد از سر میگذراند. مهر در پیش است و من میدانم مهرماه دوباره باید کوچ کنم. به زندگی و هدفی که یک سال جانانه برایش جنگیدم. با این حال دلشوره هایم کم نیست.
صدای ساز و دهل دور و نزدیک می شود. در گوشه ای از شهر جشن عروسی است. اما من .
من دارم باز به چیزی فکر میکنم که ناآرامم میکند اما نمیدانم چیست. کاش میدانستم بر ناخودآگاهم چه میگذرد! چه چیزی اینگونه مثل خوره به جانم افتاده و نمی گذارد شادی را لمس کنم!
کنم ,هوا ,چیزی ,عروسی ,جشن ,باز ,جشن عروسی ,عروسی است ,است اما ,شهر جشن ,از شهر


درباره این سایت