محل تبلیغات شما

ساعت از 2 نیمه شب گذشته است. بیخوابم امشب. بی دلیلی آشکار. شهریور در انتظار سپیده دم پنجمین روز خود است. هوا حالا خنک است. سرشب ها کمی گرمتر و ظهرها هم نه خیلی سوزان اما گرم. هوا سوزانندگی اش را دارد از سر میگذراند. مهر در پیش است و من میدانم مهرماه دوباره باید کوچ کنم. به زندگی و هدفی که یک سال جانانه برایش جنگیدم. با این حال دلشوره هایم کم نیست. 

 

صدای ساز و دهل دور و نزدیک می شود. در گوشه ای از شهر جشن عروسی است. اما من . 

من دارم باز به چیزی فکر میکنم که ناآرامم میکند اما نمیدانم چیست. کاش میدانستم بر ناخودآگاهم چه میگذرد! چه چیزی اینگونه مثل خوره به جانم افتاده و نمی گذارد شادی را لمس کنم!

 

تغییر مسیر زندگی پس از 13 سال

در گذر از روزهای گرم

پایان مبارزه برای کنکور 98

کنم ,هوا ,چیزی ,عروسی ,جشن ,باز ,جشن عروسی ,عروسی است ,است اما ,شهر جشن ,از شهر

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

برترین سایت