محل تبلیغات شما



من بالاخره موفق شدم. لحظه ای که لیست انتخاب واحدم را دیدم اشک در چشمانم دوید. نمیدانم چرا کاملا غیرمنتظره. 

با این حال محیط کارم به شدت آزاردهنده شده است. تحلفاتشان هر روز بیشتر می شود یا من به آنها اگاه می شوم. نمیتوانم سکوت کنم چون هر رفتار غیرحرفه ای آنها بار اضافه ای بر شانه های دیگر همکاران است. از طرفی سازمان کوچکترین اهمیتی نمی دهد. هر چه میگردم کسی که برایش مهم باشد کارش را درست انجام بدهد نیست! هر بازرس و کارشناسی هم که می آید چشمش هیچ نمی بیند چون یا تجربه ی وار ندارد و نمی تواند بفهمد چطور مهمترین مواردی که باید بررسی کند چیست یا اصلا برایش مهم نیست چه اتفاقی در اینجا می افتد فقط می اید که حق ماموریتی بگیرد و در دفتر آمارشان یک بازدید بیشتر ثبت شود.

 

در این شرایط تحمل این محیط واقعا سخت است. من در لب مرز در شهری که فرهنگ مردمش کاملا با فرهنگ شهر من متفاوت است پذیرفته شده ام. بیشتر از هزار کیلومتر با شهرم فاصله دارد. دانشگاه اش خوب است محیطش را دوست داشتم اما سازمان برخورد خوبی با قبولی من نداشت. به درخواست انتقالی ام به آن شهر جواب درستی ندادند. در پیگیریهایم جز کلفت نشنیدم و بیشتر متاسف شدم. 

طی کردن این مسافت طولانی برایم واقعا طاقت فرسایت جدای از اینکه فقط مسیر رفت و برگشت با اتوبوس 3 روز طول می کشد و یکی دو روز هم که برای ازمونهای بین ترمی و فعالیت های کلاسی بخواهم بمانم یک هفته تمام برای یک بار رفتن به ان شهر مرخصی لازم می شود. مرخصی هایی که خیلی زود ته می کشد و من مانده ام بعدش چه کنم!

 

غیر از اینها دور بودن از کلاس و خواندن این حجم زیاد کتاب درسی که یکی دو تای آنها به شدت نیاز به پیش نیاز ریست شناسی دارد به تنهایی کار سختی است.

 

نمیدانم از پس این ترم برمی ایم یا نه اما چیزی که مشخص است بعد از 13 سال من بالاخره مسیر جدیدی را شروع کرده ام و برای رسیدن به اینجا سختیهای زیادی را به جان خریده ام پس راهی نیست جز تلاش و تلاش و تلاش.

 


ساعت از 2 نیمه شب گذشته است. بیخوابم امشب. بی دلیلی آشکار. شهریور در انتظار سپیده دم پنجمین روز خود است. هوا حالا خنک است. سرشب ها کمی گرمتر و ظهرها هم نه خیلی سوزان اما گرم. هوا سوزانندگی اش را دارد از سر میگذراند. مهر در پیش است و من میدانم مهرماه دوباره باید کوچ کنم. به زندگی و هدفی که یک سال جانانه برایش جنگیدم. با این حال دلشوره هایم کم نیست. 

 

صدای ساز و دهل دور و نزدیک می شود. در گوشه ای از شهر جشن عروسی است. اما من . 

من دارم باز به چیزی فکر میکنم که ناآرامم میکند اما نمیدانم چیست. کاش میدانستم بر ناخودآگاهم چه میگذرد! چه چیزی اینگونه مثل خوره به جانم افتاده و نمی گذارد شادی را لمس کنم!

 


بالاخره تمام شد. اما خیلی ضعیف تر از آنچه که فکر میکردم. من ادم تصمیم درست در زمان درست و کوتاه نبودم. من به روان و شخصیتم باختم نه به میزان اطلاعات و سوادم. روانشناسی را 65 درصد جواب داده بودم اما نتوانستم قبول کنم که اینهمه سوال را بدون جواب بگذارم و نتیجه شد هفت سوال غلطی که کلی اوضاع را خراب کرد. این فقط یک موردش بود. بقیه درسها هم بهتر از این نشد. انقدر نگران و مضطرب بودم که تمام وقت و امیدم را از دست دادم و کنترل ازمون و مدیرتش از دستم رفت. علاوه بر اینکه به نظر میرسید آزمون ساده است و اینکه فکر میکردم من حتی این آزمون ساده را هم دارم خراب میکنم


اینجا برف اینجا سرما اینجا دلتنگی رسیدن به آرزوها با همه ی سختیهایش خیلی راحت است. آنقدر راحت که سال گذشته باورکردنی نبود من در چنین روزی اینجا باشم و برای امتحانات پایان ترمم تلاش کنم. قدرش را خیلی میدانم. برایش خیلی زحمت کشیده ام. برای اینجا بودن یک عالمه آدم مقابلم ایستاده اند و من ثابت کرده ام که آنچه من خواسته ام حق من است اما حالا دلم خواستنی میخواهد که داهش را نمیدانم. خواستنی که اینهمه خوشی را برایم به دلتنگی مبدل کرده است.
در ترمینال نشسته ام. صدای قرآن پیچیده است و روبرویم تصویر سردار سپاه انقلاب اسلامی قاسم سلیمانی قرار دارد. ایشان بامداد جمعه در فرودگاه بغداد توسط یک حمله هوایی کشته شدند. در این چند روز روانم کاملا به هم ریخته است. پخش تصاویر پیکر تکه تکه ی فرمانده سپاه قدس که دفاع از منافع خارجی حکومت ایران را بر عهده دارد واقعا دلخراش بود. دیدن خانواده ی داغدارش و به ویژه دخترش دلم را به درد آورده. در این مملکت این یک فرهنگ است که داشته هایمان را جار بزنیم و نگاهها را

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

دانش آموز انقلابی مدرسه ما